۲۰ تیر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

........

مادرش گفت پسرش در راهپیمایی دوشنبه ۲۵ خرداد از وی جدا شد و شب به خانه بازنگشت. خانواده در بیمارستان‌ها، کلانتری‌ها، زندان اوین و دادگاه انقلاب جستجو کردند اما نام فرزند در هیچ فهرستی، نه در فهرست اسامی اعلام شده در زندان اوین و نه در فهرست نصب شده بر دیوار دادگاه انقلاب نبود. مادر هر روز صبح برای یافتن نشانه‌ای از پسرش به دادگاه انقلاب می‌رفت و هر بعد از ظهر عکس وی را جلوی در زندان اوین برده و عکس را به هر آزاد شده‌ای نشان می‌داد و می‌پرسید آیا او را دیده‌اند یا خیر. چند نفر مطمئن بودند او را دیده‌اند. با این حال خانواده پسر گمشده به زندان قزل حصار، شورآباد و آگاهی شاپور هم سر می‌زدند. در آگاهی به آنها گفته شد مسئولان ماموریتند و تا اول هفته بعد نیستند. بنابراین آنها ابتدای هفته به آگاهی مرکز تشخیص هویت رفتند و در آنجا عکس‌هایی از آلبوم عکس‌های ۱۵ تا ۲۰ ساله‌ها و ۲۰ تا ۲۵ ساله‌ها را نشان‌شان دادند و چون پسرک بین آنها نبود نتیجه گرفته می‌شود وی در زندان اوین است. روز چهارشنبه قبل از کنکور اعلام می‌شود هر کسی زندانی کنکوری دارد مدارک زندانی را بیاورد تا با کفالت آزاد شود. خانواده پسر گمشده کفالت ۱۰ میلیون تومانی برای او سپردند اما در زندان مدارکش را از آنجا که در لیست زندان اوین نبود قبول نکردند. روز بعد خانواده‌های مشابه را زیر پل اوین جمع کردند و به آنها اعلام کردند فرزندان آنها در بندهای مخصوص هستند و باید تکلیف آنها را از دادگاه انقلاب جویا شوند. در دادگاه انقلاب به خانواده‌های این ۳۹ نفر گفتند بروید کارهای مربوط به کفالت را انجام دهید، فاکس زده‌ایم و امروز آزاد می‌شوند. اما باز هم تا جمعه به خانواده اش خبری داده نشد. در تاریخ ۲۰ تیر مادرش را به اداره تشخیص هویت ارجاع می‌دهند تا آلبوم‌های کشته‌شدگان را نگاه کند و مشخص می‌شود او کشته شده است. امروز جمعه، ۲۱ تیر ۱۳۹۲، سالگرد پروازش است. نامش را همه شنیده ایم. سهراب. سهراب اعرابی

۱۹ فروردین ۱۳۹۲ ه‍.ش.

آریا آرامنژآد در فیس بوکش نوشت

ساعتی پیش توی تراس رو به کوچه دراز کشیده بودم ، بوی بهار نارج از درختان کوچه تا طبقه چهارم قد می کشید و من خیره به چشمک زدن های چراغ هواپیمایی که آرام در آسمان شب به سمت جنوب می رفت به یاد شب و روزهایی افتادم که سلول ام هم قد همین تراس کوچک اما سرد و نمور و بی روزن بود و من در حسرت هوای تازه ، در اوج دلتنگی ، تنها تکیه گاهم ایمانی بود که به درستی راه داشتم ...
اگر چه آن روزهای سخت گذشت ، هنوز اما سلول ها پا برجاست !
و هنوز اما بلندگوی ها بدست ما نمی افتد !
ما در هراس تبرها غوطه می خوریم ...

۱۵ اسفند ۱۳۹۱ ه‍.ش.

ایرانمهر = 18 اسفند 1391

۲۱ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.

شبکه من و تو و دیکتاتوری مدرن

تقریبا دو ماه پیش بود که در فیس بوک سالی تاک یه کامنت نوشتم و نتیجه اش شد بلاک شدنم. سالومه خانم ویدیویی از شبکه من و تو گذاشته بود که تقلید یکی از کارهای خارجی بود . من فقط نوشتم ویدیوتون اصلا در حد ویدیوهای خارجی نبود. بهتر بود بیشتر وقت میذاشتید ( چون صدها مدل مختلف در کشورهای مختلف از این ویدیو ساخته شده ). بلاک شدم. رفتم به صفحه اصلی من و تو که 1 میلیون نفر هم لایک گرفته خیلی محترمانه این موضوع رو مطرح کردم که سالی تاک برای این نظر ساده منو بلاک کرد. نتیجه این شد که من و تو هم مرا بلاک کرد. ناراحت بودم از اینکه چرا وقتی شبکه ای به این خوبی با برنامه های جذاب به این محبوبیت میرسه دیگه تحمل نظر مخالف رو نداره. دقیقا مثل یک انقلاب. در هر انقلاب یک رهبر آنقدر محبوب میشه که مردم چشم و گوش بسته دنبالش راه میفتن و در آن شور و شوق انقلابی، آن اقلیتی هم که مخالف باشد چنان سرکوب میشود که کسی خبردار هم نمیشود. من و تو هم آنقدر الان محبوب است که برایش مهم نیست یک عضو مثل من را از دست دهد. این خصوصیات ما انسانهاست. جالبیه کار اینجاست که این شبکه برنامه ای داره بنام جواب که به مشکلات و سوالات و انتقادات مردم در باره شکبه پاسخ میدن. یک بار بهشون ایمیل زدم و یکبار هم تلفن زدم و پیام گذاشتم ولی هیچ بار جوابم داده نشد. چند روز پیش ها این موضوع را در صفحه من و تو پلاس نوشتم، آنها هم بلاکم کردند. این شد که تصمیم گرفتم نه برای بلاک شدن خودم، بلکه برای ذات دیکتاتوری ما انسانها کمی حرف زده باشم. من و تو اگر جای خامنه ای بود، خون مان را در شیشه میکرد.

۲ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.

نسرین ستوده به زندان بازگشت.

می شود گفت که: نسرین بازداشت شد.
قبل از آمدن او به مرخصی با تاکید به او گفته بودند که این مرخصی طولانی و به نوعی دائمی خواهد بود. وگرنه نسرین اعلام کرده بود که حاضر نیست پس از 2 سال و نیم, به مدت 3 روز به مرخصی برود. مرخصی 3 روزه بیشتر موجب خواهد شد آرامش بچه ها از بین رفته و وضع روحی آنها به هم بریزد. استدلال او کاملا درست بود همین طور هم شد.
ساعت 11 امشب در حالی که بچه ها گریه میکردند و حاضر نبودند از مادرشان جدا شوند و از طرف دیگر همه ی دوستان و همراهان از این احضار شوکه بودند نسرین وارد زندان شد.
او چمدان مسافرت را که آماده کرده بود خالی و با وسایل زندان پر کرد و رفت ... !!
 
فیس بوک رضا خندان
سه‌شنبه، ۳ بهمن ۱۳۹۱
 

۲۵ دی ۱۳۹۱ ه‍.ش.

رضا خندان، همسر نسرین ستوده، در فیس بوک نوشت:

سه‌شنبه، ۲۶ دی ۱۳۹۱
 پس از يكي دوبار ملاقات در طول 6 ماه گذشته ملاقات‌هاي حضوري دوباره قطع شده است.همين ديروز بود كه نسرين در ملاقاتي كه داشتيم گفت به كميسيون امنيت ملي مجلس نامه بنويسم و اتمام حجت كنم به خاطر محروميت‌ها و مشكلاتي كه به ويژه در رابطه با ملاقات حضوري همواره وجود داشته و گاهي 8 ماه از ديدن بچه‌ها محروم بوده است.براي گرفتن يك ملاقات حضوري چندين ماه بايد دوندگي و نامه نگاري كرد.
اگر خبر درست باشد و بازديد از زندان صوري و تشريفاتي نباشد، اعضاي كميسيون امنيت ملي مجلس قرار است امروز از زندان اوين بازديد كنند. مطمئن نيستم از بند بانوان هم بازديد خواهند داشت يا نه، اما در صورت بازديد قبل از همه با يك اعتصاب غذا كننده مواجه خواهند شد. بسمه الجبوری 11 روز است كه در اعتصاب غذا است. همچنين زناني كه برخي از آنان بيش از 4 سال كه از مرخصي محروم هستند.مادراني كه محروم از ديدن فرزندان خود هستند حتما براي هر آدمي تكان دهنده است. زناني كه محروم از ملاقات همسران و يا اعضاي خانواده‌ي زنداني‌شان هستند. بيماراني كه براي گرفتن فرصت درمان مجبور به اعتصاب غذا مي‌شوند. زنان و مادراني كه در انبوهي از مشكلات اجتماعي براي خانواده‌هايشان بيشتر آنها بيش از دو سال است از يك تلفن يك دقيقه‌اي محروم هستند. در اين ميان ناديده گرفتن بزرگترين زندان زنان كشور در اطراف قرچك ورامين توسط اين نماينده‌گان جاي تعجب دارد.
زنداني كه پيش از اين مرغداري بوده و انتقال به آنجا براي زنان سياسي اوين يك تهديد بزرگ تلقي مي‌شود.

۱۵ دی ۱۳۹۱ ه‍.ش.

محمدعلی ابطحی در فیس بوک نوشت:

حکومت ایران به دلایل سیاسی و منطقه ای از دولت سوریه حمایت می کند. حزب الله هم همین سیاست را دارد. اما نکته مهمی که نظام جمهوری اسلامی باید به آن توجه کند، از منظر انسانی است. این تعداد کشته ها در افکار عمومی مسلمانان جنایت غیر قابل گذشتی است و ایران هم در افکار عمومی مسلمانان هم پرونده این رفتار غیر انسانی تلقی میگردد.و این ربطی به مقاومت و جایگاه سوریه در دفاع از مقاومت ندارد.
 
https://www.facebook.com/mohammad.ali.abtahi

۱۳ دی ۱۳۹۱ ه‍.ش.

محمد نوری زاد در فیس بوک نوشت:

محمد نوری زاد: این روزها، یکصد و بیست نفر “جاسوس” را به بند ۳۵۰ زندان اوین منتقل کرده اند. در میان آنان، سرداران و پاسداران سپاه نیز فراوانند. از مسئول دفترِ سردار نقدی بگیر تا “رییس دفتر اسراییل در سازمان اطلاعات و امنیت سپاه”! تازه اینها کسانی هستند که مثلاً لو رفته اند. آنانی که هنوز با یقه های بسته و پیشانی های پینه بسته بر مصادر امورند و از همان ارباب پف کرده خط می گیرند بماند.

۱۱ دی ۱۳۹۱ ه‍.ش.

به جای عشق و محبت و کنجکاوی یاد بچه ها دادن، «مرگ بر...»

ناظم ما، تو میکروفون پرسید: کی می دونه پایتخت آمریکا کجاس؟ داد زدیم: واشنگتن!!! گفت: یه مرگ بر آمریکایی بگین که تو واشنگتن بشنون!
ما هم یه دادی می کشیدیم که حلقوممون به لطف رب العالمین سالم موند. گذشت اون روزا. خیلی طول کشید تا بفهمیم لس آنجلس تاریخ مجسم سینماس، نیویورک مخوفه و باحاله، لاس وگاس پرزرق و برقه، نیو اورلینز مهد موسیقیه و...یاد گرفتیم باید از اون همسایه هایی که ساعت هفت صبح فریاد نکرۀ بی فایدۀ ما بیدارشون می کرد عذرخواهی کنیم. یاد گرفتیم به هر کس و ناکسی نگیم «برو بمیر! مرگ بر تو!»
ولی هنوز کسی نمی دونه، آیا اونایی که تو واشنگتن صدامونو شنیدن، فهمیدن کی هستیم؟؟؟ واشنگتنیا فهمیدن که تو دل این بچه های ده،یازده ساله هیچی نبوده؟؟چرا فکر نکردیم به جای این حرفا داد بزنیم: مرگ بر بی سواد و بی سوادی! مرگ بر عقب افتاده و عقب افتادگی!مرگ بر عقده و عقده ای! مرگ بر خونریزی! مرگ بر خشن و خشونت! مرگ بر اونی که بیخودی می گه «مرگ بر...»!
ای مرگ بر اونی که به جای عشق و محبت و کنجکاوی یاد بچه ها دادن، «مرگ بر...» . یادشون داد و خودکار لای انگشتاشون گذاشت و به خاطر دویدن تو حیاط به پدر و مادرشون زنگ زد و محیط خونشون رو تلخ کرد...
  برگرفته از فیس بوک  برادر ندا آقا سلطان

۹ دی ۱۳۹۱ ه‍.ش.

.....

۸ دی ۱۳۹۱ ه‍.ش.

خاتمی ...

خاتمی یک سیاستمدار است. مرد خوبی است و کمی بیشتر از بقیه بفکر مردم. ولی فراموش نکنید یک سیاستمدار اول به قدرتش فکر میکند بعد اگر آدم با انصافی باشد به فکر مردم میفتد.

مادری که از ما سبزتر است.

 پسرش  6 دی ۱۳۸۸، به سرش گلوله خورد. در حوالی خیابان نوفل لوشاتو. ساکن تهران بود ولی ماموران امنیتی اجازه دفن او را در تهران ندادند.  در غروب آقتاب مصطفی کریم بیگی را در شهریار کرج دفن کردند. این عکس را این مادر امروز در فیسبوک خود به اشتراک گذاشت تا شاید پیامی باشد برای ما..

برادر ندا آقا سلطان در فیس بوک نوشت:

نسل گند و مزخرفی بودیم. نسلی که برای همه چیز باید رقابت می کرد. نسل کنکور و انتخاب رشته، نسل دعوا سر صندلی مترو، نسل دویدن پشت اتوبوس و چپیدن توی تاکسی. نسل ما لگد کردن رقیب و گذشتن از روی اون توی خون اش بود. دل به هر کس دادیم، قبل از ما دل داده بود. سگ دو زدیم برای آغاز راهی که قبل از ما هزارها به آخر خطش رسیده بودند. نسل عقده بودیم و آه حسرت پشت ویراژ ارابه هایی که قیمت خون خودمان و هفت پشتمان بود. نسل دیدن و نداشتن، خواستن ونتوانستن، رفتن و نرسیدن. نسل آرزوهایی که تا آخرش بر دل ماند. نسل آهنگ های سوزناک. نسل هایده و عرق سگی با طعم دیازپام. نسل سیگار نامرغوب جگردار. نسلی که یا باید می کرد و یا می داد، تحمل و باج را. به ما که رسید رودخانه ها خشکید، جنگل ها سوخت و ابرها نبارید. به ما که رسید بنزین و شیر با هم کورس گذاشتند. نسل تحریم تنبان و خمیر دندان و زیربغل. نسل طلاق هفتاد درصد. نسل فیس بوک از سر بی کسی. نسل کش دادن دانشگاه از ترس سربازی. نسل درد و دل با دیوار. نسل بحث فلسفی توی تاکسی. نسل دلتنگی برای طعم لب هایی که هرگز نچشیدیم. نسل ماندن سر دو راهی. نسل انتخاب بین بد و بدتر. نسل عقده ی دیده شدن، خوانده شدن، شنیده شدن. نسل جنبش های پنجر. نسل بغض، ناله ، ضجه. ما نسل انقلاب، نسل حماسه ایم.
 
Mohammadreza Aghasoltan
 

بايگانی وبلاگ